طرح های توجیهی اقتصادی
اطلاعات اقتصادی مشاغل پردرآمد در تابستان شروع کنید |
طرح های توجیهی اقتصادی
مشاغل پردرآمد مخصوص علاقمندان به کارآفرینی |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
بعضی وقتها نوشتن و حرف زدن از یک چیزهایی آنقدر زمان کافی و فرصت گفت و شنود کافی می خواهد که من را از گفتن خیلی از حرفها بالاجبار محروم می کند.
به هر روی این امر از حوصله یکی دو روز حرف زدن و تبادل نظر کردن خارج است. اما همین قدر که بگویم به قول مولوی "عشق من از همه دین ها جداست" کفایت می کند تا پاسخ آن دوستانی که مرا به خاطر به کاربردن واژه اهورا مزدا مواخذه می کنند! داده باشم و باز هم به قول مولوی "هیچ ترتیبی و آدابی مجوی /// هر چه میخواد دل تنگت بگوی". امیدوارم آن کسانی که پرستش خداوند را فقط به صورت کادو پیچ شده و از ظن خود برای همگان می خواهند، به این درجه از خودشناسی و سپس خداشناسی برسند که بتوانند درک کنند که میان X و Y فرقی نیست. بلکه تفاوت در این است که شما اندکی مطالعتان کم است.
پیشنهاد می کنم که سری به داستان "انگور" مولوی بزنید. در این داستان همه یک چیز می خواهند، فقط زبانشان تفاوت دارد. یکی عنب میخواد و دیگری انگور! - شما خدا را بهتر از من می پرستید و بهتر از من هم می شناسید. قبول! اما من عاشق همان دوختن چارق و پاتابه اش هستم و این در قلب من است و هرگز بیانش را در میان عموم به زبان نمی آورم.
در ادامه مطلب داستان "موسی و شبان" را به شما تقدیم می کنم. و خواهش میکنم در همین محیط اینترنت کمی جستجو کنید و داستان "انگور" مولوی را هم پیدا کنید و بخوانید.
دید موسی یک شبانی را به راه
کو همی گفت ای خدا و ای اله
ای خدای من فدایت جان من
جمله فرزندان و خان ومان من
تو کجایی تا شوم من چاکرت
چارقت دوزم زنم شانه سرت
تو کجایی تا که خدمتها کنم
جامه ات را دوزم و بخیه زنم
دستکت بوسم بمالم پایکت
وقت خواب آید بروبم جایکت!
گفت با آنکس که مارا آفرید
این زمین و چرخ از او آمد پدید
گفت موسی:های خیره سر شدی
خود مسلمان ناشده کافر شدی
این چه ژاژست این چه کفراست و فشار
پنبه ای اندر دهان خود فشار
گند کفر تو جهان را گنده کرد
کفر تو دیبای دین را ژنده کرد
گرنبندی زین سخن تو حلق را
آتشی آید بسوزد خلق را
گفت ای موسی دهانم دوختی
وزپشیمانی تو جانم سوختی
جامه را بدرید و آهی کرد وتفت
سرنهاد اندر بیابان و برفت
وحی آمد سوی موسی از خدا
بنده مارا ز ما کردی جدا
تو برای وصل کردن آمدی
نی برای فصل کردن آمدی
من نکردم خلق تا سودی کنم
بلکه تا بر بندگان جودی کنم
ما برون را ننگریم و قال را
ما درون را بنگریم و حال را
چونکه موسی این عتاب از حق شنید
در بیابان در پی چوپان دوید
عاقبت دریافت او را و بدید
گفت مژده ده که دستوری رسید
هیچ آدابی و ترتیبی مجو
هرچه میخواهد دل تنگت بگو
