روزگار شاهزاده GEM TV روزگار شاهزاده GEM TV
و ۱۰۰ عنوان  سریال کره ای دیگر
تحویل 1 روزه تضمینی سفارشات تهران
خودکار نامرئی (تقلب) !
نوشته هایتان را فقط خودتان ببینید !
همراه بااشعه مخصوص (UV)فقط4000ت
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

گاهی وقتها گفتن خیلی از حرفها ممکنه خیلی سخت باشه! اما بهترین فرصت ها رو باید با نهایت دقت ازشون استفاده بُرد. چون ممکنه فردا خیلی دیر بشه و مردم تو رو جور دیگری پذیرفته باشند. می دونم شاید یه مقدار حرف هام گنگ به نظر بیاد و درست متوجه اصل حرفم نشید اما امیدوارم که هرکسی از ظن خود شود یار من!  

دوستان عزیز قصد دارم یک کارهایی انجام بدم که مدتهاست افکارش در ذهنم وجود داره و احساس می کنم که الان وقتش فرا رسیده که چنین کارهایی رو شروع کنم. از همتون می خوام که با حمایت های معنوی تون اگر به حق هستم و اگر منطقی بودم کمکم کنید. بزودی اعلام می کنم که چه قصدی دارم.  

تابان باشید، همچو خورشید

تاریخ ارسال: جمعه 7 اسفند 1388 | نسخه قابل چاپ | دسته بندی: دفتر دو خط

کوروش بزرگ تابلویی که می­بینید، اثر «وینسنت لوپز» نقاش اسپانیایی قرن 18 و  روایت کنندۀ یکی از داستانهای تاریخ ایران باستان است.

در لغت نامۀ دهخدا زیر عنوان «پانته آ» بر اساس روایت «گزنفون» آمده است که: هنگامی که مادها پیروزمندانه از جنگ شوش برگشتند، غنائمی با خود آورده بودند که بعضی از آنها را برای پیشکش به کورش بزرگ عرضه می­کردند. در میان غنائم زنی بود بسیار زیبا و به قولی زیباترین زن شوش به نام پانته­آ که همسرش به نام «آبراداتاس» برای مأموریتی از جانب شاه خویش رفته بود.

چون وصف زیبایی پانته­آ را به کورش گفتند، کورش درست ندانست که زنی شوهردار را از همسرش بازستاند و حتی هنگامی که توصیف زیبایی زن از حد گذشت و به کورش پیشنهاد کردند که حداقل فقط یک بار زن را ببیند، از ترس این که به او دل ببازد، نپذیرفت. پس او را تا باز آمدن همسرش به یکی از نگاهبان به نام «آراسپ» سپرد. 

اما اراسپ خود عاشق پانته­آ گشت و خواست از او کام بگیرد، به ناچار پانته­آ از کورش کمک خواست. کوروش آراسپ را سرزنش کرد و چون آراسپ مرد نجیبی بود و به شدت شرمنده شد و در ازا از طرف کوروش به دنبال آبراداتاس رفت تا او را به سوی ایران فرا بخواند. 

هنگامی که آبرداتاس به ایران آمد و از موضوع با خبر شد، به پاس جوانمردی کوروش برخود لازم دید که در لشکر او خدمت کند. می­گویند هنگامی که آبراداتاس به سمت میدان جنگ روان بود پانته­آ دستان او را گرفت و در حالی که اشک از چشمانش سرازیر بود گفت: «سوگند به عشقی که میان من و توست، کوروش به واسطه جوانمردی که در حق ما کرد اکنون حق دارد که ما را حق شناس ببیند. زمانی که اسیر او و از آن او شدم او نخواست که مرا برده خود بداند و نیز نخواست که مرا با شرایط شرم آوری آزاد کند بلکه مرا برای تو که ندیده بود حفظ کرد. مثل اینکه من زن برادر او باشم.» 

آبراداتاس در جنگِ مورد اشاره کشته شد و پانته­آ بر سر جنازۀ او رفت و شیون آغاز کرد. کوروش به ندیمان پانته­آ سفارش کرد تا مراقب باشند که خود را نکشد، اما پانته­آ در یک لحظه از غفلت ندیمان استفاده کرد و با خنجری که به همراه داشت، سینۀ خود را درید و در کنار جسد همسر به خاک افتاد و ندیمه نیز از ترس کورش و غفلتی که کرده بود، خود را کشت. هنگامی که خبر به گوش کوروش رسید، بر سر جنازه ها آمد. از این روی اگر در تصویر دقت کنید دو جنازۀ زن می­بینید و یک مرد و باقی داستان که در تابلو مشخص است و بدین گونه است که کسی با نیکنامی در تاریخ جاودانه می­شود.

تاریخ ارسال: چهارشنبه 5 اسفند 1388 | نسخه قابل چاپ | دسته بندی: تلخ و شیرین

یعنی داره تموم میشه؟ یعنی به این زودی رسیدیم به آخر خط؟ آره. به همین راحتی. این یعنی پایان. - صدای قدوم نحس یا شایدم مبارک پایان دوره کارشناسی از دورادور شنیده می شود. 4 سال گذشت. با تمام پستی و بلندی هایی که داشت. با تمام غم ها و شادی هایش گذشت. یادش بخیر زمستان هایی که برف بارید و ما در محوطه دانشگاه برف بازی کردیم. یادش بخیر زمانی که برگ ریزان پاییز بود و زیر پاهامان با صدای برگها موسیقی می ساختیم و یادش بخیر تمام آن کافی شاپ رفتن های گروهی، آن گردش ها و آن خوش گذرانی ها... فراموشم نمی شود آن شبهای امتحان و جزوه های نیمه کاره و کتاب های زمخت!!!  

چه خون دل ها خوردیم سر هر انتخاب واحد و چه اعصاب ها خراب کردیم برای اخذ درس و چه نگرانی ها تحمل کردیم برای حفظ معدل و رتبه. چه کارهای بچه گانه ای!! حالا بنشینیم و به گذتشه خود بخندیم! واقعا چه روزهایی گذشت. چه شب بیداری ها و چه بی خوابی ها، چه قهرها و چه آشتی ها و چه اوقات تلخی ها و چه شادی ها و همه گذشت و گذشت..!

دانشکده معماری - دانشگاه آزاد شیراز 

حالا دیگر دلم برای آن حوض وسط دانشکده تنگ می شود. برای آن بوفه که بین ساعات 12 تا 13 پاتوق ما شده بود با یک فنجان قهوه و شکلات! خندیدیم. اشک ریختیم. شاد شدیم و افسرده بودیم اما هر چه بود فقط سه چهار ماه دیگر بیشتر از آن باقی نمانده. یاد استاد رضایی بخیر که هرگز این حرفش یادم نخواهد رفت که می گفت: ترم زمستان ترمک است و ترم آخر که فرا رسد همه چیز به مانند یک نارنجک بومـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ... پاک خواهد شد.

دانشکده علوم انسانی - آزاد شیراز - سایت پردیس 

جلو اشک هایم را نمی گیرم، بگیرم که چه بشود؟ دارد تمام می شود. آری - دیر یا زود این روز هم می رسید. اما فقط یک سوال! آیا دوباره این روزها تکرار می شود؟ 

تاریخ ارسال: جمعه 30 بهمن 1388 | نسخه قابل چاپ | دسته بندی: دفتر دو خط
<<    1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>
آمار بازدید از سایت

شمار بازدیدکنندگان:  61923

لیست وبلاگهای به روز شده

پیوندهای مفید و کارآمد
مطالب روزهای گذشته
Copyright © 2009-2010 NavidNikkar. All rights reserved.